نور!

چون نگرم سوی نقش گویدم ای بت پرست چشم نهم سوی مال او دهدم گوشمال
گویمش ای آفتاب بر همه دلها بتاب جمله جهان ذره ها نور خوشت را عیال
سر بزن ای آفتاب از پس کوه سحاب هر نظری را نما بی سخنی شرح و حال
باز مگیر آب پاک از جگر شوره خاک منع مکن از جلال پرتو نور جلال
جلوه چو شد نور ما آن ملک نورها نور شود جمله روح عقل شود بی عقال
ای که می اش خورده ای از چه تو پژمرده ای باغ رخش دیده ای باز گشا پر و بال
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد ۱۳۸۷ ساعت 22:25 توسط الهام
|