نشا نه از طرف خدا!وقتی که بزرگترین رویایم را خواستم!رسیدن به حقیقت
وقتی کودک بودم.زمانیکه دلتنگ می شدم.شنیدن صدای یک دوست
آرامم می کرد.گویی در صدای آشنایی متولد می شدم.
جانی دوباره میگرفتم و بسیار دلگرم می شدم.اما بتدریج وقتی بزرگتر
شدم دیدم دنیا آنقدر شلوغ شده که دیگر هیچ صدای آشنایی به گوشم
نمی رسد و انسانها آنقدر درگیر زندگی اند که هیچکس سراغی از
دیگری نمی گیرد.اینگونه بود که تصمیم گرفتم به دل زندگی سفر کنم تا
بدانم چگونه می شود روزیکه در دنیا نیستم .چنان ماندگار باشم که
انگار هستم!
درک حقیقت چنان برایم جذاب بود که دنیا را رها کردم.تمام منیت ها را
دار زدم.تمام قضاوتهای نادرست را شنیدم و فقط لبخند زدم.تمام
صداهای درونم را خاموش کردم تا بتوانم صدای خالقم را بشنوم.تا نه یک
روز بلکه یک عمر آرام شوم و آنقدر خود را کنار زدم تا لحظه ای که دیدم
آنقدر کوچکم که حتی نمی توانم خود را ببینم و امروز که به کو چکی
خود کاملا آگاهم تنها با شنیدن صدای خالقم است که هر صبحگاه با باز
شدن چشم هایم دلم را میزبان جهان و جهانیان می کنم.با
شادیهایشان شاد می شوم و با غم هایشان غمگین می شوم ودرد
عمیقی را در وجودم احساس می کنم و تنها با این نیت لحظه ها را
سپری می کنم که غم هایشان را آب کنم و شادی هایشان را وسعت
دهم و هر شامگاه حجم سنگین سکوت را با قدرتی عظیم به درون فرو
می برم و با گسترش عشقم به تمامی انسانها چشم هایم را می بندم
و آرام به شب نشینی خداوند می روم!...
تقدیم با عشق...
کوچکترین ذره هستی
دوستون دارم
این نامه از خدا رسید به وسیله دوست عزیزم سپیده که هم دلمه
خدایا شکرت.